تبليغاتX
علی تنهای تنها......!؟

alialanso

علی

alialanso

http://alialanso.blogfa.com

علی تنهای تنها......!؟

علی تنهای تنها......!؟

علی تنهای تنها......!؟

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو ......؟
خوب منم راستش رو گفتم، گفنم زندگيمو
ازم نپرسيد چرا....: گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه
من مانده ام تنهای تنها.......... من مانده ام تنها میان سیل غم ها...........

علی تنهای تنها......!؟

علی تنهای تنها......!؟
من مانده ام تنهای تنها.......... من مانده ام تنها میان سیل غم ها...........
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام...!!!

 

عشق يعني شاعري دلسوخته عشق يعني آتشي افروخته عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله برخرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يک تيمم، يک نماز عشق يعني عالمي رازو نياز عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني چون محمد پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون کندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني يک شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون عشق يعنــي
ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني قطعه شعر ناتمام عشق يعني بهترين حسن ختام


 

 اي که مي پرسي نشان عشق چيست عشق چيزي جز ظهور مهر نيست..... عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني کوشش بي ادعا ..... عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر ..... عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ..... عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو ..... عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي ..... عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي ..... عشق يعني دشت گلکاري شده ؛ در کويري چشمه اي جاري شده ..... يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار


 

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره
**عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن"


 

 در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم در عجب بودم که تورا ديدم و ديوانه شدم تا کجا بايد سفر کرد تا به کي بايد دويد از کجا بايد گذر کرد تا به شهر تو رسيد گفتي که طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش که بيمار توءم گر همسفر عشق شدي مردسفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش


 

گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم/ گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو/ گفتم اين روي فرشتست عجب يا بشر است/ گفت اين غير فرشتست و بشر هيچ مگو/ گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد/ گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 22:53 |
تنها ترین تنها منم...!!!

 

هر شب وقتي تنها مي شم حس مي کنم پيش مني


دوباره گريه ام مي گيره انگار تو آغوش مني


روم نمي شه نگات کنم وقتي که اشک تو چشمامه


با اين که نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه


بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم


اشک تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم


قول بده وقتي تنها مي شم بازم بياي کنار من


شبهاي جمعه که مي ياد بياي سر مزار من


دوباره باز ياد چشات زمزمه نبودنم


ببين که عاقبت چي شد قصه با تو بودنم


خاک سر مزار من نشوني از نبودنت


دستاي نامردم شهر چرا ازم ربودنت


بارون مي باره و تو رو دوباره پيشم مي بينم


اشک تو چشام حلقه مي شه دوباره تنها مي شينم


قول بده وقتي تنها مي شم بازم بياي کنار من


شبهاي جمعه که مي ياد بياي سر مزار من


به زير خاکم و هنوز نرفتي از خيال من


غصه نخور سياه نپوش گريه نکن براي من


ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم


دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم 

 

 ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم


    رو سنگ قبرم بنويس تنها ترين تنها منم

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 10:52 |
دلتنگی هام...خودش می دونه چرا الان دارم اینا رو می نویسم...!!!

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 17:45 |
امان از بی وفایی ...

 

 

با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

بخدا من خودم رفتنیم

به خدا

به خدا ...

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 20:21 |
درد دل نویسنده ی وبلاگ...!!!!

گاهي وقتا انقدر دلم مي گيره كه نمي دونم چي كار كنم به كي بگم ، بگم كه منم دل دارم و دلم از سنگ نيست ولي نمي تونم چون همه رو من يه نگاهه ديگه اي دارن و فكر مي كنن من مثل سنگم . آره شايد تو رفتارم و ظاهرم اين پيدا باشه ولي اينطور نيست . وقتي هم بگم جاي يكي رو كم دارم تو دلم بهم مي خندن و مي گن تو .... مگه تو هم اين چيزارو مي فهمي و اهمييت مي دي به اين چيزا ..

خلاصه اين كه رفيق خيلي ها اومدن و رفتن و احساسمو به بازي گرفتن ولي من هيچ عملي در مقابل اين رفتارشون انجام ندادم ولي اينو بدونيد كه به خدا احساسم واسم ارزش داره و به هيچ كسي اجازه نمي دم كه بخواد با احساسم بازي كنه....

من احساسم واسم مقدسه چون دارم باهاش زندگي مي كنم و نيمي از منه و اگه دروغ نباشه احساسه من تموم وجودمه و با اونه كه من مي تونم زندگي كنم و زنده بمونم..

خيلي ها در حق من به ظاهر رفاقت كردنند و از پشت بهم خنجر زدن و به جاي پشت گرمي محكمي واسه من تبديل شدن به يه پتك براي خرابي آبادي كه واسه خودم درست كرده بودم....

بي خيال مهم نيست . شايد واسه شما هم اهمييت نداشته باشه و بگيد اين چي داره ميگه ولي از من ديگه واقعا يه سنگ ساختن و اونم اين نامردي ها و به ظاهر دوست داشتنها باعثش بوده ...

يه روز مي رسه كه همه پشيمون مي شن ولي بدون كه اي نارفيق اون روز خيلي نزديكه و روزه منه و روزي كه به همه ثابت مي كنم من .....

بماند نگفتنش بهتره چون اگه بگم .....

اين نا رفيق ها باعث اينن كه من همه چيزرو ناتمام بذارم....

سرتونو درد نيارم ....

شايد اينا گفتن نداشته باشه ولي هميشه سعي در اين داشته باشيد كه هموني كه هستيد خودتونو نشون بديد نه اين كه با لاتر از حد خودتونو نشون بديد و هميشه معرفتتونو از دست نديد...

اميدوارم كه هميشه خالي از درد باشيد و اگه دردي هم گوشه اون قلب مهربونتون هست واسه عشق باشه نه نارفيقي ها...

يا علي

علی تنهای تنها.....!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 0:35 |
اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره بر می گرده............

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاده عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه ؟

هنوز شور عشق و به سر داری یا نه ؟

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟تو گفتی که دریاب

تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

توی جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری..........

امشب خواب به چشمهایم نمیاد

 نشستم و دارم به تو فکر میکنم

به روزهای با هم بودنمون به حرفهای که با هم میزدیم

 و عهدی که با هم بستیم ................

 دیروز من و تو با هم بودیم و در کنار هم

 ولی الان دور از هم ..................

شنیدم می خوای بری باز منو تنها بذاری

هر چی یاد و خاطرست پشت دلت جا بذاری

شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه

هر چیزی حدی داره محبتاش زیادیه

شنیدم یه مدتی می خوای ازم دوری کنی

اینه رسمش که با این دل دیوونه اینجوری کنی

شنیدم همین روزا بازم میخوای بری سفر

به سلامت عزیزم اما همین جور بی خبر

شنیدم گفتی که سرنوشتمون دست خداست

اما تو خوب میدونی حسابت از همه جداست

شنیدم گفتی با این که خیلی چیز یادم داده

نمیدونم چی شده از چشم من افتاده

حالا من میگم گوش کن عزیزم

هر جا بری هر جا باشی باز تو مال منی عزیزم

غصه ام از این نیست

که تو رو اون روز

اسیر ندیدمت

فقط دارم

دق میکنم چون تورو

سیر ندیدمت

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 0:7 |
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به قلب عاشقت.............

  

    مهربان ترین ترین آدم دنیا  ........   مادر

            شیرین ترین لحظه ی زندگی  ......  عیدی گرفتن یه بچه

                   بهترین دوست نوجوانی   ........    تنهایی

                           بهترین هدیه ی جوانی   ......  نگاه

                                    بهترین هدیه ی دوران عاشقی   .......   بوسه

                                              فتنه انگیز ترین چیز تو زندگی   ..........   دروغ

 

      آموختم......:

                                    بهار را با عشق.................

                              تابستان را با شادی...........

                              پاییز را با غم.....................

                              زمستان را با امید..............

                                                                          

                                                                                        آغاز کنم..........

 

و افسوس.....!!!

اون زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم.........

اون زمان که دوستمون دارند لجبازی می کنیم.............

و بعد واسه ی اون چیزایی که از دستمون رفتن افسوس می خوریم..........

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 0:5 |
کمک............کمک...........کمک.............
 

یه دوستی می گفت:

 

برای عشق بجنگ اما برای به دست آوردن اون

 

 گدایی نکن

 

حالا من نمی دونم چه طوری و چه موقع باید برای

عشق بجنگم اگه شما می دونین خوب بگین دیگه

 

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 0:42 |
عشق و دیوانگی................

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیاید یک بازی کنیم. مثلا قایم موشک. دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم و از آنجا که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی جلو درخت رفت و چشم گذاشت همه پنهان شدند. لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم ولی به ته دریا رفت. همه پنهان شدند به جز عشق . عشق مردد بود چون همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است. وقتی شمارش دیوانگی به پایان رسید عشق پرید و دریک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی همه را پیدا کرد بجز عشق.حسادت درگوشش زمزمه کرد که عشق در بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگ مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد در بوته گل رز فرو کرد و آنقدر ادامه داد تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته گل رز بیرون آمد با دستانش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطران خون جاری بود. آری شاخه درخت چشمانش را کور کرده بود دیوانگی پشیمان از کرده خود رو به عشق گفت: چگونه میتوانم جبران کنم ؟ گفت تو نمی توانی مرا درمان کنی گفت پس چه کنم؟ گفت اگر می خواهی مرا درمان کنی راهنمای من شو. و این گونه بود که از آن روز به بعد عشق کور شود و دیوانگی همواره در کنارش ماند.

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 2:8 |
توجه......توجه......توجه......توجه......توجه......توجه......توجه......توجه......توجه

توجه

 

 

 

توجه

 

 

 

کانون ریاضیات ایران

 

 

 

 

 

یه وبلاگ جدید با طرحی تازه و نو در مورد علوم ریاضی

 

 

خیلی جالب و علمی

 

 

از یه ریاضیدان جوان

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 22:8 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ